شعر زنان جهان.

بر آن بودی که پرستویی را دست آموز کنی

نگاهش داری در تابستان طولانی عشقت

تا همه چیز را از خاطر بزداید ,نه تنها فصول بارانی و

آشیانه های متروک

که سرشت خود , نیازش به پرواز,وآبی آسمان را حتی.

به سوی تو آمدم, اما نه برای شناختن مردی دیگر

نیازمند آشنایی با خود بودم و شکوفایی در پرتو این آشنایی

اما همه ی درسهای تو درباره ی خودت بودند.

 

از من تنها تنم را میشناختی

و هیجانات ناپایدار آن را.

رخنه کردی در هزار توی جانم

با زهرآب شیره ی جانت

و خشکاندی نهال نورس رویاهایم را.

 

مرا همسر نامیدی

وآموختی چند حبه قند در فنجان چای ات بریزم

و چگونه در ساعت مقرر قرص های ویتامینت را آماده کنم

خم شده در زیر هیبت غول آسای تو, از تکه ی جادویی نان خوردم

و به کوتوله ای بدل شدم.

عقلم را باختم و نیز اراده ام را .

به همه ی پرسش های تو

با کلمات جویده و نامفهوم پاسخ دادم.

 

تابستان به سردی می گراید.به خاطر می آورم بادهای سرد پاییزی

و غبار برخاستهاز برگهای خشکیده را.

روشنایی اتاق تو همیشه مصنوعی ست.

پنجره های تو همیشه بسته اند.

حتی دستگاههای تهویه هم کمکی نمی کند

همه ی اتاق آکنده از بوی نرینه ی نفس های توست.

شاخه های گل در گلدان روی میز بوی عرق بدن می گیرند.

دیگر نه ترانه ای نه رقصی;

مغز من به تماشاخانه ای متروک می ماند

با چراغ های خاموش

شیوه ی دوست داشتن مردهمواره همینگونه است

ارمغان عشق او مرگ است

نارسیس را میماند بر لب چشمه

شیفته ی تصویر خود در آب

که به تمنای وصال

آینه ها را در هم شکسته

و آب را غرق ظلمات می خواهد.

 

کاملا داس.از شاعران مطرح هند.

 

....و این شاید قصه ی تکراری بسیاری از زنان جهان باشد....

 

  
نویسنده : manina ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳